تبلیغات
عشق آریایی
فارق از هر زنده باد و مرده باد.سر به راه مملکت باید نهاد،ما و میهن تشنه ی صلح و صفاست.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

نمایش رتبه گوگل یا پیج رنکابزار نمایش رتبه گوگل یا پیج رنک
Admin Logo
themebox


روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدک رقص کند, جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید:

وفادار برفت آن جگر سوخته, خسته ازین دار برفت...



نوشته شده توسط :رضا
جمعه 27 اسفند 1389-01:14 ق.ظ





نوشته شده توسط :رضا
جمعه 27 اسفند 1389-01:12 ق.ظ

من در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو را می جویم باز.

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیر لب باز تو را می خوانم



نوشته شده توسط :رضا
جمعه 27 اسفند 1389-01:10 ق.ظ



نوشته شده توسط :رضا
جمعه 27 اسفند 1389-01:07 ق.ظ

 

مرگ

روز مرگم اشک را پیدا کنید، روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله را پرپر کنید

خانه را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید، بعد مرگم خنده سر کنید

ஜ  رفتنم را ای دوستان باور کنید

 



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 26 اسفند 1389-03:32 ب.ظ


 LOCK

 

  ☆ஜ آرزو های  زندگی☆ஜ

☆ஜغرض این بود كه تكرار كنم غم ها را☆ஜ

☆ஜبا غرض  فاش☆ஜ

☆ஜكنم بیشترین كم ها را☆ஜ

☆ஜبا غزل اشك بریزم ،بنویسم شادم☆ஜ

☆ஜوبه تصویر كشم چهره آدم ها را☆ஜ

☆ஜغرض این بود كه با گریه غزل وارشوم☆ஜ

☆ஜدر خودم دم به دم از آینه تكرار شوم☆ஜ

☆ஜیا گدایی بكنم بر در  هر خانه و یا☆ஜ

☆ஜباتكه نانی به سر سفره افطار  شوم☆ஜ

☆ஜغرض این بود كه غزل☆ஜ

☆ஜباشد و  صد خاطره درد☆ஜ

☆ஜتا بگویم غم عشق تو چه ها با من كرد ☆ஜ

☆ஜولی افسوس كه این شعر به هم ریخته ام☆ஜ

☆ஜنه  غزل شد نه رباعی نه دوبیتی☆ஜ

☆ஜ  نه فرد ... ☆ஜ

 



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 26 اسفند 1389-03:31 ب.ظ



دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است...!



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 26 اسفند 1389-02:42 ب.ظ

       

      

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم  

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم 

 

« دکتر علی شریعتی »



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 26 اسفند 1389-12:49 ق.ظ


خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن
نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن
گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد
نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم
روا داری گناه خویش وان گه بر من آشفتن
که می‌گوید به بالای تو ماند سرو بستانی
بیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن
چنانت دوست می‌دارم که وصلم دل نمی‌خواهد
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن
نصیحت گفتن آسانست سرگردان عاشق را
ولیکن با که می‌گویی که نتواند پذیرفتن
شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غمخواران
ز دست خواب می‌کردم کنون از دست ناخفتن
گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدی
تو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن

 

نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 26 اسفند 1389-12:38 ق.ظ

کاش می شد اما...

عمر ما آنقدرطولانی نیست که مسیر زندگی را یک بار برای کسب تجربه بپیماییم و

 بار دیگر برای به کار بردن تجربه ها در زندگی

یا باید دل به دریا زده و با هراس قدم در جاده ی زندگی بگذاری - مسیری که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی - و

یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهز نمایی و

 سپس با ایمان و اطمینان پا در راه بگذاری.

«زندگی» و« عشق» از زبان بزرگان:

نیکوست که ثروتمند باشی و پر توان اما نیکوتر آن است که:

"دوستت بدارند"    

                                                               "اورپیرس"



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-02:10 ب.ظ

   




نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-01:59 ب.ظ

Iran Eshgh

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو با ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست.



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-01:40 ب.ظ

      ****                       ****

        *******                 *******    

     فرشتگان روزی          از خدا  پرسیدند:

    بار خدایا  تو که بشر را اینقدر دوست داری

    غم را  چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را به

     خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من

         که  خوب   میشناسمش تا غمگین

            نباشد   به یاد خالق نمی افتد

            *************

               **********

                  *******

                    *****

                      ***

                        *

 



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-01:39 ب.ظ



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-01:39 ب.ظ

 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید


همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد


مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد


شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد


اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت


آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

 



نوشته شده توسط :رضا
چهارشنبه 25 اسفند 1389-01:34 ب.ظ