تبلیغات
عشق آریایی
فارق از هر زنده باد و مرده باد.سر به راه مملکت باید نهاد،ما و میهن تشنه ی صلح و صفاست.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

نمایش رتبه گوگل یا پیج رنکابزار نمایش رتبه گوگل یا پیج رنک
Admin Logo
themebox

روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال میکشند

عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند

در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،

اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان کرده اند ،

روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود ملائک …

اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »

به رکود نمی افتند ،

نمی پوسند ،

عفونت نمی گیرند .

احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش  ، از ماندن زنگ  نمی زنند ،

روح های مسی آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی …چنینند.

دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ،

هم را بسازند

و اینچنین هم را دوست بدارند .

و این خود یک زندگی کردن است .



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-09:26 ب.ظ

 
 
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه میدانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمیمانی
 
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط یك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل كند کاری كه باز آرد پشیمانی؟


نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390-03:13 ب.ظ

زیر و بالای‌مان


چه می‌شد اگر

زمین باشد و آسمان

نه از بهشت، سخنی بر لب

نه از دوزخ، هراسی در دل

دشوار نمی‌نماید انگاره‌ای چنین

چه می‌شد اگر

کمربندی از خشم و نفرت نباشد

زیستنی یکسر سازش و آرامِش

روزی شاید که تو هم از ما شوی


با ما شوی

تو را این چنین انگاره‌ها

من آرزومندم

زیستن در جهانی یکسر هماواز

چه می‌شد اگر انگاره‌ای این‌چنین‌مان در توان بود؟

زیستن به سان انسان

برادرسان و یکسان

انگاره کن

آری تو انگاره کن

زیستن‌ات را در جهانی یکسر هماهنگ

بی‌نیرنگ

چه می‌شد اگر…
؟

چه می‌شد اگر…؟



نوشته شده توسط :رضا
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390-12:26 ب.ظ

بگذار سپیده سر زند

چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد

و راه کهکشان بسته شود...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .


"دکتر علی شریعتی"



نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390-01:18 ب.ظ




حال من بد نیست غم کم میخورم


کم که نـــه هر روز کم کم میخورم




آب می خواهـــــــــم، سرابم می دهند 


عشـــــــــق می ورزم عذابم می دهند




خود نمیدانم کجا رفتم به خواب


از چه بیــــــــدارم نکردی آفتاب


خنجری بر قلـــــب بیمارم زدند 


بی گــــناهی بودم و دارم زدند



نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390-01:04 ب.ظ

برمزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد

ناله هایت بوی عشق و بوی باران میدهد

دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

دست هایت دردهایم را تسلا میدهد

با من درمانده و شیدا سخن را تازه کن

حرف هایت طعم شیرین بهاران میدهد

وقت رفتن لحظه یی برگرد قبرم را ببین

این نگاه اخرت امید ماندن میدهد

رفتیو چشمم به دنبال قدم هایت گریست

زخم های مرده ام را رفتنت جان میدهد

نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو

باد میبوسد به جایم قلب ایمان میدهد



نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390-03:07 ب.ظ

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 

 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم


 

دکتر علی شریعتی



نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390-03:05 ب.ظ


هیچکس با من نیست ! ...


مانده ام تا به چه اندیشه کنم


مانده ام در قفس تنهایی


در قفس میخوانم


چه غریبانه شبی ست


شب تنـــهـــایی من ...



نوشته شده توسط :رضا
شنبه 17 اردیبهشت 1390-09:23 ب.ظ



دلم تنگ است...

...نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی...

...پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست...

...نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من...

...به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل...

...دلم تنگ است...

...و تنهایم و تنهایی به لب می آورد جانم...

...بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا...

...تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی...

...به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم...

...چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم...

...پر از امید سبز خواب دیدارم و می خوام که نامت رو به لوح سینه بنگارم...



نوشته شده توسط :رضا
شنبه 17 اردیبهشت 1390-09:23 ب.ظ


بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم


ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد


ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم



گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن


شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم



بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب


وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم



بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم


ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم



اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود



بیا ای زندگی بگذر دم آخر زتقصیرم.



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390-10:43 ب.ظ



كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌

 است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌

 می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...


مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌

 جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌

 نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.


مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار

 سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌

 كرده‌ بود...


به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا

 بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.


مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.


درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.


درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی،

 در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...


دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌

 رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!


درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از

 پیمودن‌ جاده‌هاست ...


نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390-01:09 ب.ظ

"یک با یک برابر نیست."

معلم پای تخته داد می زد

 
صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود



ادامه مطلب

نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-03:57 ب.ظ





قطره ای از عشق می خواهم ...

                                                         نمی بخشد کسی

لحظه ای پر مهر می خواهم ...

                                                         نمی خواهد کسی

یک نفس با شور می خواهم ...

                                                         نمی رقصد کسی

پرتوی از نور می خواهم ...

                                                         نمی بیند کسی

وزشی از باد می خواهم ...

                                                         نمی جنبد کسی

من فقط یک یار می خواهم ...

                                                         نمی آید کسی

یک قمار تازه می خواهم ...

                                                         نمی بازد کسی

از شراب ناب می خواهم ...

                                                         نمی ریزد کسی


               هر کسی در لاک خود سر را فرو برده


                           من پر از احساسم ...

                         
                            نمی فهمد کسی...


نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-03:51 ب.ظ

من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو ودیگری وجود تو


به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو


من در این دنیا دو چیز می خواهم


یکی تو ودیگری خوشبختی تو


من این دنیارو برای دو چیز می خواهم


 یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه




نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-03:49 ب.ظ

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست


وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست


ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست


صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست


کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست


گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ی ماست



نوشته شده توسط :رضا
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-03:48 ب.ظ











  • تعداد صفحات :17
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...